سلام
نمیشدهمه ی عکسارو توی یه پست بذارم
آخه اینطوری بار صفحات زیاد میشه و عکسارو باز نمیکنه
۱۳ عکس از بین عکسام انتخاب کردم که تو هر پست یه عکس گذاشتم
دعوتین به دیدار از دیده های من

کلمه کلمه تو را به خودم اضافه میکنم
سلام
نمیشدهمه ی عکسارو توی یه پست بذارم
آخه اینطوری بار صفحات زیاد میشه و عکسارو باز نمیکنه
۱۳ عکس از بین عکسام انتخاب کردم که تو هر پست یه عکس گذاشتم
دعوتین به دیدار از دیده های من

سیده نازنین زهرا - ۶ ماهه - یکی از اهالی مهربون روستای دورجن
اهالی این روستا همگی سادات هستن
روستای دورجن - دهستان دوزین- شهرستان مینودشت استان گلستان
خانه ای روستایی- روستای کلاسره- دهستان دوزین -شهرستان مینودشت استان گلستان
سلام
یه مدت نبودم - از دوستانی که نتونستم به کامنتاشون جواب بدم عذر میخوام
رفته بودم اردوی جهادی روستاهای محروم اطراف مینودشت
با توجه به اینکه رشته ی تحصیلیم پرستاریه تو فیلد بهداشت کار میکردم
کلاسای بهداشت عمومی و تنظیم خانواده و بهداشت مادر و نوزاد و بهداشت بلوغ و کمک های اولیه
کارآموزام ۶ تا ۳۰ ساله بودن
-
-
چشمتون روز بد نبینه
همون اول مارو فرستادن یه جایی که تو مخیله مم نمیگنجید همچین جاهایی وجود داشته باشه
فقر شدید فرهنگی - بهداشتی - علمی - دینی
البته تو ۲-۳ سال اخیر براشون راه آسفالته و آب آشامیدنی و تلفن و اینترنت برده بودن
اما دریغ ...
دریغ که بیسوادی غوغا میکرد
مردای روستا یا سر زمیناشون بودن یا رفته بودن گرمسار و سمنان واسه کارگری
زنها هم که به سختی باهامون همکاری میکردن
بچه ها هم ...
سیستم آموزش و پرورششون خیلی پیشرفته بود
بدون اینکه به بچه ها چیزی یاد بده تشخیص میداد بچه ها آمادگی رفتن به کلاس بلاترو دارن
مایه شم برگزاری یه سری امتحان نمایشی بود که خود معلما به بچه ها تقلب داده بودن و با این وجود هم یه سری بچه ها رو با ۵-۶ تا تجدیدی قبول اعلام کرده بودن
و اینطوری بود که بچه ی کلاس پنجمی دیدم که نمیتونست اسمشو بنویسه
یا بچه های راهنمایی دیدم که چیزی از محیط و مساحت و اعشار نمیدونستن
نه اینکه خنگ و کودن باشن
نه
اتفاقا خیلی هم باهوش بودن
والدین و اولیای مدرسه پیگیر اوضاع و احوالشون نبودن
با صحبت با دوستانی که به روستاهای دیگه رفته بودن متوجه شدم که وضع روستاهای دیگه خیلی بهتره
تو یکی از روستاها که وضع بهداشت اونقدر خوب بود که بچه های بهداشتی نیازی به گذاشتن کلاس ندیدن و عوضش با بچه های راهنمایی زبان انگلیسی کار کردن
حدود یه هفته اونجا بودم
کلاسای بهداشتم تموم شده بود و کلاسای ریاضیم شروع
که گفتن چون نیروی بهداشتی کمه باید برم یه روستای دیگه البته دوستان دیگه ای بودن که کلاس منو به عهده بگیرن
روز اول دخترای کلاسم واسم یه ملخ سبز گنده آورده بودن
طفلکیا انتظار داشتن جیغ بزنمو فرار کنم اما من خیلی خونسرد ملخه رو ازشون گرفتم و گفتم گناه داره خوشتون میاد یکی بگیرتتونو اذیتتون کنه ؟! بعدشم ملخه رو آزاد کردم
دهنشون از تعجب وامونده بود
حالا یه چیز دیگه بگم
یکی از اعضای گروهمون از جوجه و کلا مرغ و ماکیان میترسید
روز اختتامیه یکی از پسرا بوقلمونشو آورده بود سر کلاس - منکه نبودم بچه ها تعریف میکردن طفلک با جیغ از کلاس فراز کرده بوده
-
-
روستای دوم ۲ کیلومتر با اولی فاصله داشت
تو دامنه ی تپه - سبز و خرم - تو نسل قبلیشون دیپلم یه مدرک پیش پا فتاده بود
البته دیپلم واقعی نه مثل مدرک بچه های روستا اولی
-
-
بچه ها تروتمیز بودن و سطح فرهنگی روستا بالا یود
با اینکه مثل روستای اول اکثرا کارگر بودن اما پیگیر تحصیل بچه هاشون بودن
بچه ی پیش دبستانی شون براحتی میتونست بخونه بنویسه
سطح بهداشت روستا هم خوب بود
خلاصه که هرچی از وضع بد روستای اول کلافه و عصبانی و عصبی بودم تو روستای دوم بهم خوش گذشت
ساعت ۷:۳۰ راه میافتادیم . یه مینیبوس سرویس همه مون بود و فاصله ی روستای اولی تا هفتمی ۲ ساعت
پس باید زود راه می افتادیم تا بچه های روستای آخر ۹ کلاساشونو شروع کنن
کلاسای ما از ۸ شروع میشد تا ۱ البته بچه ها تا ۲ که سوار سرویسمون میشدیم وایمیستادن
مهربونی و معرفتشون واقعا واسم عجیب بودو اونهمه احساس و علاقه گاهی اوقات منو میترسوند آخه خودم آدمی نیستم که خیلی اهل ابراز احساسات باشم
-
-
فعلا تا همینجا کافیه
تو پست بعد یه سری عکس از اونجا میذارم
و ادامه ی صحبتم که درباره بچه هاییه که اومده بودن اردوی جهادی و بعد اوضاع خوابگاهمون و ...
-
-
-
نظر یادتون نره
قره نی با یه سپید بروزه ![]()
سلام
خوندنش ۳ دقیقه طول میکشه
پس ۳ دقیقه به من وقت بدین![]()
وقتی درختای کاج آیینه کاری شدن
وقتی روزای بهمن با تو بهاری شدن
نه قصه ای نه گنجی نه عشقی و نه رنجی
دختر مهتاب بودم یه پارچه آفتاب بودم
نونمو خورده بودم فقط پی ِ آب بودم
تو اومدی نشستی چفت ِ درا رو بستی
گفتی که « بیرون بیا از این قفس که هستی ،
فقط که آب و نون نیست
یه روز یهو می بینی دلت دیگه جوون نیست
خسته و پیر و تنها توی خودت نشستی
نه عشقی نه عزیزی منتظری که هستی ،
مرگتو پیش بیاره چشم کبود دنیا رفتنتو بباره »
موندی و قصه خوندی خون تو رگام دووندی
گفتی از اون دوردورا از نامه ها کفترا
گلای دسته دسته تو دستای دخترا
از آب و ابر و بارون از آسمون تو فنجون
فالمو زود گرفتی گفتی میاد یه مهمون
دل به نگاش می بندی تو گریه هات می خندی
میشی یه کُپه نمک شاید یه حبه قندی... »
گفتی و افسون شدم نم نم ِ بارو ن شدم
کل کشیدم تو هرغم یه بید ِ مجنون شدم
مهمون من تو بودی شدی شبیه رودی
یکی که بوده با من عین ِ یکی نبودی
سوار قایق شدم یک شبه عاشق شدم
با رود ِ قصه رفتم بی دل و منطق شدم
غصه باهام لج نکرد قایقمو کج نکرد
تا رسیدم به ساحل موجو معوْج نکرد
آره عزیزم آره عاشقی « خنده » داره
وقتی بهت رسیدم این همه راه دوییدم
چشمامو هم گذاشتم غیر ی تو رو ندیدم ،
گفتی « تموم شد آره دیگه وقت فراره
فرار که نه میدونی این کار سرنوشته
انگار خدا قصه رو تا همینجا نوشته
همسفری تموم شد آره پری تموم شد
هرچی که بود خوش گذشت یه وقت نگی حروم شد
بدم نشد خدایی میسازی با جدایی
دوباره مجنون میشی بعد ِ یه آشنایی »
....
غم روی غم حساب شد سینه ی من کتاب شد
عشقای دورو نزدیک حرفای ناصواب شد
شاید یه اشتباهی قلبی و اشک و آهی
که من شکسته بودم یه روزی با نگاهی
شاید یه اتفاقی وقتی نمونده باقی...
راستی دیگه چه فایده حالا که دور ِ دورم
حالا که قصه گوی یه راه ِ بی عبورم
...
راستشو میگم آره اینا خنده نداره
خامی و پخته میشی گوهر سفته میشی
با چشمای یه عاشق یه روزی گفته میشی
گذشته ها گذشته رفته و برنگشته
حرفای بدبد نزن غصه هاتو خط بزن
بذار بخنده شادی تو چشمای سبز من
-
-
*******
**********************
**********************************
راستی انجمن شعر پارسه با یه شعر کلاسیک از من بروزه
یه سری هم اونجا تشریف ببرین
خوشحال میشم
****
**
و چه ساده شبیه من شده ای لبه ی شیروانی خیسی
که من از تو تو از کسی دیگر به دو چشم ترانه میریزی
***
*********
********************
چند وقته عکس میگیرم
تقریبا از هر چیزی که به نظرم زیبا میاد
البته کاملا هم آماتوری
با دوربین گوشیم
اگه عکسا باز نشد و یا با یه × روی عکس مواجه شدین
بیزحمت راست کلیک کنین و گزینه ی show picture رو انتخاب کنین
یکمی ( ۲-۳ دقیقه ) صبر کنین همه ی عکسا باز میشه

این پرچم کاروان ما بود .
آخه هر کاروان زیارتی یه پرچم داره .سازمان عمره دانشجویی مدیرای کاروان گفته بود که یه پرچم مخصوص بهشون میده اما انگار یادشون رفته بود .
مدیرای کاروان هم احساس کردن اگه پرچم کاروانای قبلی خودشونو بیارن ممکنه توبیخ بشن
و از طرفی هم بی پرچم که نمیشد واسه همین از این دسته گل استفاده کردن
پرچم ما سوژه شده بود شاید تنها پرچمی بود که زایرای ایرانی و غیر ایرانی ازش عکس میگرفتن
-
-
-
اینها هم نماهای زیبایی از مسجدالنبی



-
-
و بقیع
من غم و غصه ای که دیگران میگفتنو توش ندیدم .
فقط یه حس زیبای استغنا و ...
زیبایی پرواز کبوترا



-
-
مسجد زیبای قبا که البته بزرگیش و زیباییش تو کادر دوربین فقیرانه ی من جا نشد

-
-
-
نماهایی از مسجد ذوقبلتین


-
-
-
یه پسر کوچولوی ایرانی - حسینیه شیعیان - مدینه منوره

-
-
مسجد شجره - احرام و ...


-
-
-
-
یه جفت ان شاءالله خوشبخت - پشت پنجره ی اتاقم -
هتل کریستالات - مکه مکرمه

-
-
-
اینم یه دختر جوون در حال شیطنت و کفتر پرونی -
حیوونا تو مسجدالحرام اصلا از آدمیزاد نمیترسن -
دلیلشم حتما میدونین
خب ... حرم امن است

-
-
-
و ...
کعبه از نمای طبقه دوم مسجدالحرام
ساعت نزدیک ۱۲ بود و تو طبقه ی دوم شاید ۱۰۰ نفر حظور داشتن که ۹۰٪ ایرانی بودن
و نصفشون مثل من داشتن از منظره ی فوق العاده زیبا و غیرقابل وصف طواف عکس و فیلم میگرفتن


-
-
یه بچه ی ناز - ساعت حدودای ۹
ببینین چقدر فتوژنیکه !
به چه خونسردی هم نیگا میکنه

-
-
-
ثنا خانم سه ساله - نزدیکای ساعت ۳۰/۱۱
حسابی خوابش میاد و داره چرت میزنه
%20of%20sana.jpg)
-
-
-
اینیکی فکر کنم ۸ ماهش باشه - چشمم که بهش خورد
با اجازه ی پدر و مادرش ازش عکس گرفتم نزدیک ساعت ۸
اونقدرم عجله داشتم که نتونستم اسمشو بپرسم


-
-
-
مسجدالحرام - ورودی باب الفتح

-
-
-
-
-
قبرستان ابوطالب - مکه مکرمه

و اینم یه شتر خوشگل
منو یکی از دوستام شترم سوار شدیم
تقریبا همه ی بچه های کاروان و همینوطور مدیرای کاروان ازمون عکس گرفتن
اما الان هیچ عکسی ازاین واقعه ی تاریخی دست خودمون نیست

میبینین چه خنده ی ملیحی داره ! ![]()
سلام
پس از مدت ها دوری
برگشتم
با یه ترانه
از همه ی دوستانی که این مدتی که نبودم خبرمو گرفتن ممنونم و از دوستانی که بروز شدنشونو اطلاع دادن ومن نتونستم بهشون سر بزنم با کمال شرمندگی عدر میخوام
اما میدونم به بزرگواری خودشون میبخشن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینا که کمه همه ی گلای دنیا تقدیم ِ شما ![]()
***
****
******
*********
**************
*********
******
***
یه خیال عاشقونه ست اینکه « دستای تو گرمه »
اینکه وقتی نمیبینی م « چشمات آیینه ی شرمه »
با من این ترانه گنگه ، میگن این قصه دروغه
کسی عاشق کسی نیست چشم دنیا بی فروغه
غاطی ِ فکرای خامم غاطی حرفای رامم
ویس ِ این قصه تو نیستی بسپری به دست ِ دامم ؟!
طاقت طرح چشات نیس دست نقاشا میلرزه
من کی باشم که بگم غم به تماشا نمی ارزه
از سر من که گذشته خیلی وقته آب ِ چشمم
حوری ترانه هامی نگو تشنه ی بهشتم
سال ِ پارسال یاد ِ بارون یاد ِ کوچه و خیابون
یاد ِ عابرای خسته گم تو چترای فراوون
- نه صدایی نه نگاهی دلشون خونه ی آهی
انگاری گم شده دریا توی تُنگ ِ تنگ ماهی –
ردشدی آروم و تنها بی که ما رو دیده باشی
بی که سرنوشت تلخ و از خدا پرسیده باشی
حالا رنگ و روی آفتاب مث روزای گرفته س
با نهالی که زیر پای خزون پا نگرفته س
ریزه ریزه ریزه نم نم میچکه چشم من از غم
ته این ترانه میشه واسه ی درد تو مرهم
که نگی((ساکت و سنگی چشم تو غرق دورنگی ))
نگی (( اسممو نیاری که دلت آیینه زنگی
شده و مثل همیشه مثل همیشه میگم این قصه دروغه
کسی عاشق کسی نیست چشم دنیا بی فروغه ))
-
خوشحال میشم نظرتونو بدونم ![]()
در خويش مي گدازم و آبم نمي كني
سردم نمي كني و كبابم نمي كني
من هم به حاجتي به تماشا نشسته ام
در شمع هاي نذر حسابم نمي كني!
يك تيشه كافي است كه از نو بسازي ام
يك تيشه كافي است و خرابم نمي كني
از برزخ حلال و حرامي در آورم!
انگورِ مستي ام كه شرابم نمي كني
روي بهشت ؟ تاب جهنم ؟ كدام يك ؟
عفوم نمي كني و عذابم نمي كني
خاكسترم غزل به غزل منتشرشده ست
شاعرشده ست شهر كتابم نمي كني؟
اين چندمين شبي ست كه بيدارمانده ام
اين چندمين شبي ست كه خوابم نمي كني
خاموش مانده اي و جوابم نمي دهي...
لبخند مي زني و جوابم نمي كني...
"فائزه اميني - اراک "
سلام
سلام
سلام
اینم عوض اینکه تو قره نی بی مقدمه شعرو نوشتم ![]()

-
-
سلام
اگه خدا بخواد میخوام از این به بعد نوشته های غیر ٍ سپیدمو بذارم اینجا واسه سپیدام که قره نی هست ![]()
وقتی که می آیم بگویم مانده ام بی تو
یک عمر دست ِ اشکها را خوانده ام بی تو
وقتی که می آیم بگویم رازهایم را
در آسترهای دلم پوشانده ام بی تو
یک عمر پشت ِ آرزویی که نمی خندد
یا نه دروغی که به وهمی دل نمی بندد
در باور دنیا نمی گنجد که این طاعون
دست سلامت را بگیرد شاد برگردد
در باور دنیا نمی گنجد : شفاعت هم ...؟!
آیا برای این دل ِ سنگ ِ بدعادت هم ...؟!
و نقطه چین هایی که می ریزند در چشمم
شاید ببینم روی دلبند سعادت هم
دلبر دلیل ساده ی دلبستگی هایی
شاید پس از این فاصله پیوستگی هایی
که لحظه لحظه می دمد در جان ِ شیرینم
از دوش تیشه می تکاند خستگی هایی
فرهادها فریادهای بی تو محزونند
لیلا نشان هایی که در راهند ، دلخونند
تا سالهای سرد را خورشید برگردد
این قوم با یاد شما همواره مجنونند
صحرا به صحرا سیب ِ سرخ مادرم حوّا
بوی بهشتی که نشسته در سر ِ دنیا
آرام آرام از سرای عشق برگشته
با هشتمین فصل از بهاری تا ابد مانا
با هشتمین فصلی که جز قند مکرر نیست
در سایه ی آیینه اش قلبی مکدر نیست
حتی کلام از وصف آقایی ش وامانده !
در شوق یا غم جمله ای از اشک بهتر نیست
-
-
و ناتمام ِ شعرها را ... نقطه چین یعنی
یک عمر بعد از کفر بر دوش ِ یقین ... یعنی
بت های عالم را بیاندازید آن پایین
روزی که می آید کسی عین ِ همین معنی !